شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 بهمن ماه سال 1388

دیروز ۲۲ بهمن بود(سندشم موجوده) قرار بود یه اتفاقاتی بیفته که نیفتاد و به جاش یه اتفاقات دیگه افتاد.در کل ولش کن.حرف زدن موردش ادم رو ناراحت می کنه.مگر اینکه...اهان...مگر اینکه مسخرش کنی...همشو مسخره کن.اینطوری دردش کمتر میشه.شاید اصلا دیگه دردی نمونه.چون داری بش میخندی.از رو میره.شاید.

الان که فردای۲۲ بهمنه هر کس با توجه به طرز فکرش دربارش اظهار نظر می کنه.کاریش هم نمیشه کرد.اینجا ملت زندگی می کنن تا نظر بدن درباره همه چی.حالا میخواد سریال دیشب باشه یا سخنان رهبر تک شاخ انقلاب.هر کسی اون روز رو یه جور گذرونده و یه نظری دربارش داره:


حسین شریعتمداری:(وضعیتش شدیدا رو فرمه.انگار همین چند دقیقه پیش چند نخود زده.شایدم چند ثانیه پیش.شایدم همزمان با صحبتش داره میزنه.شاید بلافاصله بعدش میخواد بره بزنه)مردم فریاد میزنن و چرا بگم فریاد درستش اینه که نعره میزدن همشون با هم.درست تر بگم ۶۰ ملیون ادمی که روز ۲۲ بهمن در تهران اومده بودن به خیابونا همزمان فریاد میزدن که سران فتنه رو اعدام کنید و جنازه هاشون رو توی شهر بگردونید.در این روز پر شکوه کشور پر جاسوس های موساد و سیا بود که مردم توی دهنشون زدن و البته ناگفته نماند که همین مردمی هم که اومده بودن تو خیابونا در واقع پیاده نظامه موساد و سیا بودن و باید مشت میخورد تو دهنشون.من به عنوان تک تیر انداز اقا که خوده اقا منو معمولا شوتر(SHOOTER)صدا میکنه و لپای منو میگیره و میگه شوتر منی تو شوتره منی تو گوگولی مگولی اینو دارم بهتون میگم.قوه قضاییه عنایت کنه.تو ستون خوانندگانمون هم ده ها تلفن مردمی رو نوشتم که مثلا خواننده هامون اعدامه سرانه فتنه رو میخوان.دیگه چه قدر مدرک و سند اخه؟


هاشمی:(اهنگ پدر خوانده داره پخش میشه و هاشمی یه گربه دستشه و نوازشش می کنه و با دسته دیگش خاطرات مینویسه.چون دو تا دست داره)22 بهمن بود.اقای رضایی صبح زنگ زد که با هم برویم.دو درشان کردم.عفت صبحانه کره و مربا و پسته بهمان داد.کره اش محلی نبود.کوفتمان شد.این چیز ها با مزاجمان سازگار نیست.روزنامه های صبح را نگاهی انداختیم.کامل که خواندیمشان فهمیدیم اصلا امروز تعطیل است و روزنامه چاپ نمی شود.نفهمیدیم پس چی داشتیم می خواندیم 2 ساعت.داشتیم میرفتیم به عفت سپردیم که محسن بگوید که به فایزه بگوید که اینقدر اتش نسوزاند.نمی دانیم چرا خودمان بهش نگفتیم.بیرون زدیم.خیابان ها رو پر کرده بودند.همان جور که سال ها قبل خودم بهشان یاد داده بودم.لعنت به من.یه مقدار پیاده روی کردیم.برای قلبمان هم خوب بود ولی زیاد فاز نداد.چند نفر ازمان درباره مواضعمان پرسیدند.سره کارشان گذاشتیم.خودمان هم نمی دانیم مواضعمان چیست.عفت می گوید می داند ولی باور نمی کنیم.


خاتمی:قبل از بیرون رفتن تفالی به حضرته حافظ زدم.این بیت امد:یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور/کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور.یه بار نشد ما تفال بزنیم یه بیت دیگه بیاد.همیشه همین.حضرت حافظم تو این دوره زمونه اسکول شده.چه ربطی داره این اخه؟برای حجت الاسلام والمسلمین شافی سر ابادانی یه جوک پیامک کردیم.شکلکه خنده فرستاد.خوشش اومد حتما.پسرم البوم جدید میوز(muse) رو برام اورده بود.دیشب گوش کردیم چند اهنگ زیبا و متمدن و فرهنگی داشت.به خصوص  Uprising که از اینجا میتونید دانلودش کنید.قبل از بیرون رفتن دوش گرفتم و 4 تا ردبول خوردم تا شاداب باشم.صورتم رو اصلاح کردم.نه صورتم رو اصلاحات کردم(داشتید کنایه رو؟) و ادکلن خانم رو استفاده کردم چون  ماله خودم تمام شده بود.عبای شکلاتیم رو انداختم رو دوشم و حس کردم مثله یک بتمن متمدن و بافرهنگ و طرفداره صلح و ازادی شدم که میره مردم رو از چنگاله جوکره بی قانون نجات بده.نتونستم نجاتشان بدم.چون سخت بود.برگشتم.خیلی زیاد شعر خوندم.خیلی.


احمدی نژاد:ساعت 5 صبح از خواب پریدم.دیشب خواب دیدم یه نفر اومده هالمو دزدیده و بعدشم اقا مرد و چند نفر برا شکنجه می خواستن حمامم کنن.دیگه خوابم نبرد.رو سخنرانیم کار کردم.میخوام درباره مسایل جهان صحبت کنم.خیلی حال میده.نه مردم می فهمن من چی میگم نه جهان و نه خودم.گفتن کلا من فقط درباره چیزایی که برا کسی مهم نیست حرف بزنم چون زیاد دردسر درست کردم.اقا هم داره دورم میزنه.چرا کسی دوستم نداره؟درباره یارانه ها نمیخوام حرف بزنم.اذیتم می کنه توکلی.دوستش ندارم.مرتیکه زشته کثیفه بو گندو و اشغال.اهه اینا که خودمم.چه با حال.چیزایی که درباره بقیه فحشن درباره من واقعیتن.موقعی که سخنرانی می کردم مردم زیاد خوشحالی نمی کردن.حیفه اون همه ساندیس.1 ساعت و ربع حرف زدم ولی زیاد فاز نداد.مردم حواسشون یه جا دیگه بود.لعنت به کروبی و موسوی و خاتمی و انتخابات که همه ی خوشی هام رو گرفت.کجا رفتن اون روزا که شر و ور می گفتم و همه رو یه دست نگه می داشت تا بشنون جمهوری اسلامی داره چی میگه.


اقا:(متن روز قبل از 22 بهمن تهیه شده)راهپیمایی دشمن را سردرگم کرد.دشمن از دشمنی خود با ما پشیمان شد و از حالا تصمیم به دشمنی با دشمنانه ما خواهد گرفت.دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن.من به سران فتنه عرض می کنم که به دامن نظام برگردید تا در همان دامن شما را اعدام کنیم.از این مردم درس بگیرید.این قدر غد بازی در نیارید.بیایید و توبه کنید و دست مرا ببوسید(انی را که حس دارد) و بگذارید اعدامتان کنیم.من ته دلم(یعنی یک مقدار پایین تر از روده کوچک و نرسیده به اثنی عشر.همان جا که یک مقدار قرمزیش بیشتر است که به علت وفور گلبوله قرمز است و این شایبه پیش نیاید که من پرسپولیسی هستم چون از عدالت ساقط میشوم)شما را دوست دارم ولی میخواهم اعدامتان کنم.قبول کنید حرفه مردم را.اعدام اولش درد دارد.ما این همه ادم بی گناه را کشتیم در این مدت.شما هم روش.چرا خود را میگیرید برای مردم.کمی فروتن باشید.خون شما که از بقیه رنگین تر نیست.لیکن تایلر داردن(ص) می گوید وقتی همه چیز را از دست دادی ازادی که هر کاری کنی.قبول کنید حرفش را.بگذارید شما را اعدام کنیم با همه خانواده و رفقایتان دیگر.  


*تیتر یکی از خبرگذاریا.ده ها ملیونی یعنی بیش از یک ده ملیون.یعنی حداقل 20 ملیون و حداکثر یه ضریبه وحشتناکی از 10 ملیون.تو تهران فقط.

شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

اصولا خوردن سینه و هل دادن ممه به داخل دهان از اعم امور خیر است.اینو من نگفتم,بزرگون گفتن.حالا این جوان دانشجوی دکترا,فرهود اذر سینا(چه اسم و فامیل قشنگی دارد,تبارک الله به اون خانواده اش), برداشته همه ان را گذاشته در دهانش.اینجا دیگه چند تا بحث پیش می اید که ان جمله بزرگون را تحت الشعاع قرار میدهد:

۱ـ ان دهان است مردک.تو مگر دکتر نیستی؟یعنی تو ۲ واحد بهداشت دهان و دندان پاس نکری؟نمی دانی این دهان گنجایش و ظرفیت دارد و از یک مقداری که پستان بزرگ تر باشد موجبات خرابی دندان اسیاب و پاره شدن لب را فراهم می کند؟اون دکترا بخورد توی سرت,یعنی تو هزارتوی پن را ندیدی؟ندیدی دهان ان جاندارم طرفدار فرانکو چگونه پاره شد و او چه قدر ناراحت بود؟البته ان با کارد بود,درست,ولی در مثل مناقشه نیست.هست؟

۲ـ یک مساله دیگری که  وجود دارد این است  که اصولا فی الحال سینه کوچک مد است.یعنی اون دانشجو با این کارش ابروی ایران اسلامی را در اقصی نقاط جهان برده است.الان همه در غرب فکر می کنند ایرانیان چیزی از مد سرشان نمیشود.ضربه به اسلام از این کاری تر؟

۳ـ به ما که دخلی ندارد ولی  ان طور که شنیدیم ان ممه ها چندان هم روی فرم نبودند.یعنی حداقل به یک دانشجو دکترا حالی که پس از ان بیشتر بتواند به کشور خود خدمت کند نمی داد.حالا لیسانس را بگویی شاید.احتمال حال میرفت ولی دکترا؟محال است

۴ـ بحث طبقه ای که اسانسور در انجا قرار داشته هم برای خود نکته مهمی است که متاسفانه در هیچ جا به ان توجه نشده.به ما گفته شده که اسانسور طبقه ۶۶ از یک ساختمان ۶۶ طبقه بوده.یعنی بالای پشت بام بوده؟ما این را نفهمیدیم و به همین خاطر چیزی نمی گوییم و فکر می کنیم همین چیزی نگفتن ما برای مسلمین بسیار خوب و پاکیزه است

 

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386

امروز یه اتفاق جالبی افتاد که باعث شد من بیش از پیش به وجود خدا ایمان بیارم.من و یه جوان دیگه که تا اونجا که می دونم پسره,تو ماشین,کنارپارک نشسته بودیم و حرف میزدیم که یهو من ۳ تا جوان ریش داره لباس سبز پوشو دیدم که داشتن سمت ماشین می دویدن.زدن به پنجره که خب منظورشون این بود که پیاده شید.ما هم پیاده شدیم.اون دوستمو که انداختن رو ماشین شروع کردن گشتن و منم همون جا گشتن.چیز خاصی پیدا نکردن.البته اون موقع که داشت منو می گشت یه لحظه احساس کرد که یه چیز مشکوک تو جیبم پیدا کرده که چند لحظه بعد نا امید شد چون دسته کلیدی بیش نبود.بعد گفت موبایلتو بیار,اوردم و اولین دکمه رو که زد اهنگ اخری پلی شد و چه اهنگ قشنگیم بود,لیتیوم اوانسس بود و واقعا مناسب حال و هوای اون لحظات.دیگه هر کاری کرد نتونست اهنگو خفه کنه.به هر حال اوانسس بود و تریپ انارشیه ناجوری داشت.مثه ما نبود که شکل ماهیه گیج داشتیم نگاه می کردیم اوضاعو.من داشتم می خندیدم,دروغ چرا,عصبیم بودم.یه کلمه گفتم می خوای اس ام اسا رو نگاه کنی؟اقاهه که البته زیادم اقا نبود,هم سن خودم بود,حالا یکی دو سال بیشتر,یه نگاه انداخت به من و همون طور که می گفت مگه خنده داره؟هلم داد.انصافا خیلی ورزیده بود و واقعا باعث افتخاره که این نیروهای ورزیده ما رو در مقابل حوادث وحشتناکی مثه همین اهنگای غربی و موسیقی مبتذل و ماشین های کنار پارک که توشون ۲ تا ادمه مجرده که معلوم نیست چرا اومدن بیرون و تو خونه نیستن محافظت می کنن.در هر حال من با اون هل و چند متری که پرت شدم عقب فهمیدم نباید خودمو قاطیه مسایل سیاسی کنم چون واقعا پدر و مادر نداره.چه کاریه,بی خیال شدم و گذاشتم اگر تونست موبایلو بگرده.خوشبختانه هر چه قدر این برادرا ورزیدن در مقابلش ضریب هوشیشون پایینه که البته اینم طبیعیه چون هیچ ادمی کامل نیست.نتونست به اس ام اسای مستهجنم برسه.واقعا شانس اوردم چون اگر می دید حتما می فهمید که دست صهیونیست تو استینه منه و از اونجا که مثله من با ادب نبود حتما موبایلو به جای توی استینم توی ماتحتم فرو می کرد که خب واقعا درد داره.اینکه من هیچی نگفتم معنیش این نیست که واقعا هیچی نگفتم.من مبارزه سیاسی خودمو با گفتن اینکه اگر امکانش براتون موجوده کارته خودتانرابه من نشان بدهید تا همانا من بفهمم شما چه کسانی هستید و نادان از این دنیا نروم,ادامه دادم که البته اوشون هم با گفتنه اینکه تو گوه خوردی میپرسی به مبارزه من خاتمه دادن.از اونجا که هر اومدنی رفتنی داره بالاخره اونها هم رفتن. خوشبختانه این مبارزه تلفاتی به همراه نداشت و فقط یکی از سیگار هایی که توی ماشین بود خرد و خمیر شد و یکی دیگه هم ناپدید شد که احتمالا اونا هم مصداق تبرج و قلیون کشی و اعتیاد تشخیص داده شدند که اینم مشکلی نیست.به هر حال از وظایف یک نیروی یگان ویجه همینه که جوانان رو از گرفتار شدن در دام اعتیاد برهانه.تنها سوالی که بعد از رفتن این عزیزان برای من پیش اومد این بود که مگه اینقدر کارهای خوب و امرهای به معروف و نهی های به منکر انجام ندادن و باعت تعالی روح نجس دو جوان نشدن؟پس چرا وقتی تا حدی دور شدن که صدای منو نشنون من گفتم [...]مادرتون؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>