سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

اصولا خوردن سینه و هل دادن ممه به داخل دهان از اعم امور خیر است.اینو من نگفتم,بزرگون گفتن.حالا این جوان دانشجوی دکترا,فرهود اذر سینا(چه اسم و فامیل قشنگی دارد,تبارک الله به اون خانواده اش), برداشته همه ان را گذاشته در دهانش.اینجا دیگه چند تا بحث پیش می اید که ان جمله بزرگون را تحت الشعاع قرار میدهد:

۱ـ ان دهان است مردک.تو مگر دکتر نیستی؟یعنی تو ۲ واحد بهداشت دهان و دندان پاس نکری؟نمی دانی این دهان گنجایش و ظرفیت دارد و از یک مقداری که پستان بزرگ تر باشد موجبات خرابی دندان اسیاب و پاره شدن لب را فراهم می کند؟اون دکترا بخورد توی سرت,یعنی تو هزارتوی پن را ندیدی؟ندیدی دهان ان جاندارم طرفدار فرانکو چگونه پاره شد و او چه قدر ناراحت بود؟البته ان با کارد بود,درست,ولی در مثل مناقشه نیست.هست؟

۲ـ یک مساله دیگری که  وجود دارد این است  که اصولا فی الحال سینه کوچک مد است.یعنی اون دانشجو با این کارش ابروی ایران اسلامی را در اقصی نقاط جهان برده است.الان همه در غرب فکر می کنند ایرانیان چیزی از مد سرشان نمیشود.ضربه به اسلام از این کاری تر؟

۳ـ به ما که دخلی ندارد ولی  ان طور که شنیدیم ان ممه ها چندان هم روی فرم نبودند.یعنی حداقل به یک دانشجو دکترا حالی که پس از ان بیشتر بتواند به کشور خود خدمت کند نمی داد.حالا لیسانس را بگویی شاید.احتمال حال میرفت ولی دکترا؟محال است

۴ـ بحث طبقه ای که اسانسور در انجا قرار داشته هم برای خود نکته مهمی است که متاسفانه در هیچ جا به ان توجه نشده.به ما گفته شده که اسانسور طبقه ۶۶ از یک ساختمان ۶۶ طبقه بوده.یعنی بالای پشت بام بوده؟ما این را نفهمیدیم و به همین خاطر چیزی نمی گوییم و فکر می کنیم همین چیزی نگفتن ما برای مسلمین بسیار خوب و پاکیزه است

 

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386

امروز یه اتفاق جالبی افتاد که باعث شد من بیش از پیش به وجود خدا ایمان بیارم.من و یه جوان دیگه که تا اونجا که می دونم پسره,تو ماشین,کنارپارک نشسته بودیم و حرف میزدیم که یهو من ۳ تا جوان ریش داره لباس سبز پوشو دیدم که داشتن سمت ماشین می دویدن.زدن به پنجره که خب منظورشون این بود که پیاده شید.ما هم پیاده شدیم.اون دوستمو که انداختن رو ماشین شروع کردن گشتن و منم همون جا گشتن.چیز خاصی پیدا نکردن.البته اون موقع که داشت منو می گشت یه لحظه احساس کرد که یه چیز مشکوک تو جیبم پیدا کرده که چند لحظه بعد نا امید شد چون دسته کلیدی بیش نبود.بعد گفت موبایلتو بیار,اوردم و اولین دکمه رو که زد اهنگ اخری پلی شد و چه اهنگ قشنگیم بود,لیتیوم اوانسس بود و واقعا مناسب حال و هوای اون لحظات.دیگه هر کاری کرد نتونست اهنگو خفه کنه.به هر حال اوانسس بود و تریپ انارشیه ناجوری داشت.مثه ما نبود که شکل ماهیه گیج داشتیم نگاه می کردیم اوضاعو.من داشتم می خندیدم,دروغ چرا,عصبیم بودم.یه کلمه گفتم می خوای اس ام اسا رو نگاه کنی؟اقاهه که البته زیادم اقا نبود,هم سن خودم بود,حالا یکی دو سال بیشتر,یه نگاه انداخت به من و همون طور که می گفت مگه خنده داره؟هلم داد.انصافا خیلی ورزیده بود و واقعا باعث افتخاره که این نیروهای ورزیده ما رو در مقابل حوادث وحشتناکی مثه همین اهنگای غربی و موسیقی مبتذل و ماشین های کنار پارک که توشون ۲ تا ادمه مجرده که معلوم نیست چرا اومدن بیرون و تو خونه نیستن محافظت می کنن.در هر حال من با اون هل و چند متری که پرت شدم عقب فهمیدم نباید خودمو قاطیه مسایل سیاسی کنم چون واقعا پدر و مادر نداره.چه کاریه,بی خیال شدم و گذاشتم اگر تونست موبایلو بگرده.خوشبختانه هر چه قدر این برادرا ورزیدن در مقابلش ضریب هوشیشون پایینه که البته اینم طبیعیه چون هیچ ادمی کامل نیست.نتونست به اس ام اسای مستهجنم برسه.واقعا شانس اوردم چون اگر می دید حتما می فهمید که دست صهیونیست تو استینه منه و از اونجا که مثله من با ادب نبود حتما موبایلو به جای توی استینم توی ماتحتم فرو می کرد که خب واقعا درد داره.اینکه من هیچی نگفتم معنیش این نیست که واقعا هیچی نگفتم.من مبارزه سیاسی خودمو با گفتن اینکه اگر امکانش براتون موجوده کارته خودتانرابه من نشان بدهید تا همانا من بفهمم شما چه کسانی هستید و نادان از این دنیا نروم,ادامه دادم که البته اوشون هم با گفتنه اینکه تو گوه خوردی میپرسی به مبارزه من خاتمه دادن.از اونجا که هر اومدنی رفتنی داره بالاخره اونها هم رفتن. خوشبختانه این مبارزه تلفاتی به همراه نداشت و فقط یکی از سیگار هایی که توی ماشین بود خرد و خمیر شد و یکی دیگه هم ناپدید شد که احتمالا اونا هم مصداق تبرج و قلیون کشی و اعتیاد تشخیص داده شدند که اینم مشکلی نیست.به هر حال از وظایف یک نیروی یگان ویجه همینه که جوانان رو از گرفتار شدن در دام اعتیاد برهانه.تنها سوالی که بعد از رفتن این عزیزان برای من پیش اومد این بود که مگه اینقدر کارهای خوب و امرهای به معروف و نهی های به منکر انجام ندادن و باعت تعالی روح نجس دو جوان نشدن؟پس چرا وقتی تا حدی دور شدن که صدای منو نشنون من گفتم [...]مادرتون؟

چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386

من میتونم حالا خلاصه داستان بنویسم ولی نمی نویسم چون تمامش اون پایین هست و می تونید خودتون برید قسمته قبلو بخونید

حالا این پدرم که اینطور راحت پول داد واقعا همیشه اینقد مهربون نیست.کودکیشو توی یه ده کوره بزرگ شده.به نظرم ادمه خوبی میاد دقیقا به همون صورت که گیلاس ترشه.کلا ادمه عجیبیه.از خاطراته دورانه کودکیش زیاد تعریف کرده ولی من زیاد یادم نمیاد چی گفته.یکی از خاطراتش که البته از افتخاراتش هم هست اینه که شبه کنکور داشته فوتبال بازی می کرده و بدونه زدنه حتی یه تست دانشگاه قبول شده.البته هیچ وقت نمیگه که چند نفر ساله ۵۵ تو کنکور شرکت کردن.یه خاطره دیگش هم اینه که وقتی برای اولین بار بابا بزرگم یخچال خرید و درشو قفل کرد عموم چون در باز نمیشد و از در فقط همون تعریفه قبلی رو در ذهن داشت,زد درو شکوند.میبینید این خاطره هم زیاد ربطی به بابام نداشت ولی خودش اینطور فکر نمی کنه.البته کسی بازیه بابامو ندیده ولی همیشه میگه اگر نمی خواست درسشو ادامه بده حتما الان یه فوتبالیسته خوب بود.واقعیت اینه که چند بار تو تیم ادارشون بازی کرده و من بازیشو دیدم.اگر بشه به علیزاده گفت فوتبالیست به بابای من هم میشه.البته با این فرق که بابای من اوت اندازه خوبی هم نیست.گفتم فوتبال یاده یه چیزایی افتادم.در مجموع تا اونجا که من می دونم فوتبال مهم ترین بعده وجودیه پدرمه.در واقع میشه از پدرم به عنوانه یکی از دلایله بدبختیه این ملت نام برد.البته اگر مشتو نمونه خروار بگیریم.مهندسه این مملکت که حالا همه فکر می کنن مدیره موفقیه اخرین داستانی که خونده احتمال ریز علیه خوجویه و برنامه مورد علاقش هنوز هم پسره شجاعه و خواننده مورد علاقش بنیامینه

در مورده فوتبال خیلی بیشتر از اینها باید گفت.زندگیه بابای من در استقلاله خلاصه شده.واقعا ادم داغون میشه وقتی فکر کنه باباش زندگیشو روی قلعه نویی و سیاوش اکبرپور گذاشته ولی خب واقعیت داره.همیشه وقتی از این همه توجه بابام به استقلال عصبی میشدم تو ذهنم فکر می کردم اگه من و علی سامره* در حاله افتادن تو دره باشیم و بابام فقط یکیمونو بتونه نجات بده چی کار می کنه

من:بابا تو رو خدا کمکم کن

بابا:باشه الان میام

سامره:چی کار می کنی اگه اونو نجات بدی که من میمیرم.بیا منو نجات بده

بابا:کیو نجات بدم.تو زندگی لحظاتی هست که باید تصمیم گرفت.این اون لحظس.خدایا به من قدرتی بده تا درست انتخاب کنم

بابا هیچ وقت سیگار نمی کشه ولی اینجا در حالی که منو سامره تا چند لحظه دیگه میریم ته دره میشینه روی یه تخته سنگ و سیگارش رو روشن می کنه و پک عمیقی به سیگار میزنه

سامره:ببین من اگه زنده بمونم می تونم برای اس اس گل بزنم ولی پسرت که گلزن نیست.تازه قول میدم هیچ وقت نرم لیگه امارات و تو استقلال به خاطره تو بمونم.منو نجات بده

بابام بلند میشه و در حالی که زیره لب میگه واقعا منطقه یه اس اسی بود میره و سامره رو نجات میده و من به ته دره سقوط می کنم.وقتی دارم میوفتم سامره چشمکی میزنه که من میفهمم معنیش چیه** و بابام فریاد میزنه همیشه به یادت هستم پسرم 

*هیچ وقت نفهمیدم چرا همیشه سامره تو فکرم میاد

**معنیه اون چشمک این بود که من بعدا میرم الشعبه امارات و برا بابات خالی بستم که نجاتم بده